یک عاشقانه ی آرام
و عشق صدای فاصله هاست...... پ.ن:یه بیشه عاشقتم...آره همیشه عاشقتم( ممنونم عزیز دل از این شعار زیبا و دلنشینت) پ.ن: همه چی خیلی زود می گذره.... اما عاشقی می تونه حتا توی اوج سختی و گرفتاری پا برجا و پر رنگ تر باقی بمونه. پ.ن: خدایا مثل همیشه ممنون... این فاصله رو هر از گاهی دوست دارم. انگار بیشتر قدر همدیگر رو می دونیم و برای با هم بودن لحظه شماری می کنیم. عیدت مبارک قشنگم. ماتم و حیران.... دو، سه روزه که مات و بی اراده ام یه چیزی فکرم رو مشغول کرده... همین عشقی که درگیر هواشم من رو نسبت به تو مسئول کرده ! از اون رابطه معمولی ما.... چه عشقی سر گرفت تو روزگارم !! دو، سه روزه که بعد این همه سال، واسه تو، اداعای عشق دارم.... پ.ن:فقط همین. تا بعدی بهتر.... به یاد روزهای گذشته. روزهای تنهایی که از دلش خبر نداشتم و فکر می کردم تنهام....اما الان بهش افتخار می کنم....به خودش و عشق پاکش. یادمان باشد که... همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود" ... کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم" ... قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" .. مقداری خرد پشت "چه میدونم"... و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" وجود دارد!!!
ثبت با سند برابر است! آره، بالاخره خونمون با همه پیگیری ها و تلاش های خوب مجتبی سند رسمی و نهایی خورد و به نام زده شد. پ.ن: خدایا شکرت. بگو که گل نفرستد کسی به خانه ی من که عطر یاد تو پر کرده است آشیانه ی من پ.ن: زیبای من، بابت گل زیبایت و همه زیبایی های دورنت ممنون. حس همیشه داشتنت، نه عشق و دلبستگیه نه قصه ی گسسته، نه حرف پیوستیگه عادت و عشق و عاطفه هر چی لغت تو عالمه برای حس من و تو، یه اسم گنگ و مبهمه تو این روزای بی کسی، اگه به دادم نرسی یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه اگر تو مهلتم بدی، مهلت مرگ و نمی خوام با تو به قصه می رسم، همراه لحظه هات میام عادت عشق عاطفه
آره..می خواهم همه لغات عالم را به دریا بریزم! پ.ن: یه عالمه حرف نگفته....!حتما همه اش رو می نویسم..... از تولدش، از شب یلدا، از کارهای خونه و اون همه اتفاق، سورپریز و تولد غافلگیرانه ات خونه علی اینا.(می نویسم.حتما) کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. پ.ن:تا بعدی بهتر. پ.ن:آره، تا کجا باید سفر کرد؛ تا کجا باید دوید؟ از کجا باید گذر کرد، تا به شهر تو رسید؟ ای خدا، ای خدا.... این آرزوم در، آرزوی تازه می خوام.
قصه ی دوست داشتنت رو هه دنیا می دونن پ.ن:فقط همین. شکر. بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت! بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم، بعضی جلد نازک و بعضی دیگر اصلا جلد ندارند. بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و بعضی آدمها ترجمه شده اند و بعضی دیگر تفسیر می شوند. بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند. بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه و سفید اند و بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند. بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند. بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند. بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند. بعضی از آدمها را باید جلد گرفت. بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی را توی کیف.... بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند. بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها هم معلومات عمومی. بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان . ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت! پ.ن:فقط حرفام و باور کن، تقاص عشق تو کم نیست، بمون حوای من، با من.... مگه عشق تو آدم نیست!(یادش بخیر عشق من) پ.ن:این روزها ذهن درگیری دارم. این قدر از همه دورم که اصلا نمی فهمم در اطرافم چی می گذره... عجیب کلافه شدم....من در میان جمع و دلم جای دگر است... یعنی چی قراره پیش بیاد؟ نمی دونم،به قول موجی ایشالا خیره! پ.ن:خدایش بیامرزد. مرحوم قیصر امین پور. همه ی درد منی تو , غم دنیا که غمی نیست من ازت خاطره دارم , خاطره درد کمی نیست روبه روی من عزیزم , روزگار روشنی نیست دائم از حال تو میگم , حال من که گفتنی نیست من یه عمره با خیالت لحظه لحظه در نبردم با تو زنده بودم اما با تو زندگی نکردم ... واسه من از تو گذشتن معنی یکی شدن شد اوج پر کشیدن تو اول سقوط من شد قلب من از باور تو فکر برگشتن نداره من به هر راهی که میرم به تو میرسم دوباره من یه عمره با خیالت لحظه لحظه در نبردم با تو زنده بودم اما با تو زندگی نکردم .... پ.ن: حال هر دوی ما خوب است. تو هم باور کن!!! فقط هر دو سخت سرما خوردیم و این آهنگ قشنگ و توی مسیر خونه یه مدت که گوش می دیم...خودمون کلی تغییرش می دیم .شکر خدا با هم هستیم و خوبیم... آره، گاهی اوقات هم زندگی کردن با خیال اون یکی در این دوران که شمارش معکوس برای رسیدن خوب حسیه. یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم... چند روز بعدش بهم گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا؟ گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت... همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت: هی پسر ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه!!!! ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این که تعهدی نداره، می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه... و این است تفاوت عشق با ازدواج!!! پ.ن: از اون تجربه هاست که نه اصلا دوست دارم بهشون فکر کنم و نه اینکه می خوام برام اتفاق بیفتن...میگن خیلی سخته که بتونی مثل روزای اول آشنایی و یا شاید بهتر از اون، بعد از ازدواجت رو هم ادامه بدی و لی من می خوام یه تصمیم عاقلانه بگیرم که هر جوری هست اون ور سکه رو حفظش کنم و سعی کنم همیشه یه چیز تازه توی رابطمون پیدا کنم... به نظرت می تونیم ؟ من که دلم روشنه عزیز امروز... ساعت یک و بیست و سه دقیقه و چهل و پنج ثانیه شش/ هفت/ هشتاد نه..... تموم شد! با یه تلنگر... با یک تکون این پست رو نوشتم.... داشتم از سر کار می رفتم خونه که یکی خبرم کرد :هی فلانی، می دونی چقدر خوشبختی این اتفاق که تاریخ روز و ساعت همه پشت هم 1.23.45.6.7.89پیش بیاد هر صد سال یکبار میفته و تو یکی از اون هایی هستی که توی این واقعه در این سال زنده ای!!! پس قدر بدون... برام عجیب اومد ...ما کجای این زمین خاکی استادیم، چرا فقط از دریچه خودمون و مشکلات به زمان و سال هایی که در پیش هستند می نگریم. آرامش را در کدام روز تقویم و خوشبختی را از کی طلب می کنیم؟ صد سال دیگه..کی مرده و کی زنده!!! اون هایی که میرن که خدایشان بیامرزد... اما اون هایی که می مونن قطعا این قدر پیر و فرسوده می شوند که.... وای. هیچی ولش کن. ثانیه ها چقدر نامردند گفته بودند که بر می گردند رفتند و بعد از رفتنشان عقربه ها، همچنان می گردند پ.ن.تا بعدی عاشقونه. نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند پ.ن:دیگه نمی تونم. پ.ن: دوست دارم یه دنیا اس ام اس خالی برات بفرستم تا بدونی....خیلی زیاد. امروز به تعبیری وسط ساله... پ.ن:تا بعدی بهتر. تا زیر یه سقف مشترک. عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
پ.ن: تا بعدی بهتر.تا زیر یه سقف مشترک پ.ن: چقدر این نامه رو دوست دارم! چقدر جملاتش به دل می نشیند....پر واقعیت است... پر حرف.... که شاید خیلی از آدم هایی که با هم زندگی می کنن و بهم علاقه دارن هم حتا جرات بیان کردنش براشون سخت باشه و نتونن بپذیرن که چقدر با معشوقشون فرق دارن ولی از زندگی باهاش لذت می برن و خوشبختن. یادم میاد چند باری هم من و مجتبی اون رو خونده بودیم اما از اون جاییکه ثبتش یه خاصیت دیگه داره و شاید گاهی بد نباشه به خودمون هم همین چیزها رو یادآوری کنیم؛ دوباره نوشتمش... پ.ن: خدایش بیامرزد. نگارنده این نامه رو می گم: نادر ابراهیمی....نویسنده یک عاشقانه آرام... این نامه ای بود که او به همسرش نوشت و رفت. مرز بین غربت و خونه کجاست؟ وقتی آغوش تو دنیای منه دور سایت رو زمین خط میکشم؛ هرچیکه اینور خطه وطنه واسه یک لحظه تماشا کردنت، دل این آینه هارو خون نکن دیگه با طوفانت اقیانوس من، این همه جزیررو مجنون نکن منو زیر سایه ی خودت بگیر تو مثل خواب ستاره روشنی بذا دنیا دورمون خط بکشه وقتی تا آخر این خط با منی پر کوهی هر طرف میبینمت! واسه من فرهاد تو بودن بسه تا منو به خواب شیرین نبری، دست من به بیستون نمیرسه تو دماوندی که زیر بار کوه خم نمیشی به هوای عشق من تا منو داری کنار لحظه هات، قید شونه های البرز رو بزن تو که بیداری هنوزم کوچه ها شب به شب مهتابو هاشا میکنن هنوزم وقتی به غربت میرسم منو با اسم تو پیدا میکنن منو زیر سایه ی خودت بگیر، تو مثل خواب ستاره روشنی بذا دنیا دورمون خط بکشه، وقتی تا آخر این خط با منی . . . . . . ما که تا آخر این خط با همیم... تو که تا آخر این خط با منی! پ.ن: تا بعدی بهترتر. پ.ن: یادش بخیر. هنوز هم وقتی این ترانه رو زمزمه می کنم غرق رویا می شم... می رم تو پیچ های جاده و سفرهای به یادموندنیمون... لبخند می زنم. این قدر این شعر عاشقونه برام قداست داره و پرمعنا و مفهومه که با شنیدنش ترجیح می دم سکوت کنم و...هیچی. خوشحالم...خوشحال از اینکه یاد اون روزهای قشنگ و باور آینده ای قشنگ تر سختی و دوری زمان حال و کمتر می کنه....اما از اینکه یه جاهایی واقعا کم میارم.....بگذریم. امیدوارم برامون دعا کنن تا همه چی به خیر و خوبی بگذره پ.ن: قشنگ مهربونم، این تاریخ رو یادم نمیره...وقتی برای اولین بار با اطمینان از یه رابط و یه عشق همیشگی محکم دستانت را برای آغاز پیوندمون فشردم...دوستت دارم رفیق بیشتر از همیشه!!! چیزی که می تواند یک مهاجر را به یک مقیم، یک مقیم را به یک ساکن، و یک ساکن را به یک صاحب تبدیل کند؛ عشق است. ش.ع
پ.ن: تا شروع دیگر... ..... بند محبت تو را پاره می کنم، شاید که گره خورد و نزدیک تر شود! ... پاره شد.... گسیختیم، دور شدیم، فکر کردیم، دلتنگ شدیم پ.ن: تا یه پیمان عاشقونه همیشگی... بده دستات و به من تا باورم شه پیشمی وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز پ.ن: تا یه بعد خوب دیگه.تا اولین روز زندگی مشترک.( شاید به قول تو نباید این حرف رو بزنم.... ما مدتهاست که زندگی مشترکمون رو شروع کردیم) پس تا اون پستی که زیر یه سقف نوشته بشه. رفتم توی خاطره ها.... توی دست نوشته ها و جملات و خیالات گذشته پ.ن: تا بعد خوب دیگری... پ.ن:خنده ام می گیرد!!! به این نبوغ، به این همه حس.... این همه جملات عاطفی... مثل شعرهای عاشقانه ی تو که مدت هاست من منتظر شنیدنشون هستم....

پ.ن:آرام جانم خسته نباشی. به قول همون شاعر همیشگی :تو و این خونه رو با هم می خوام، تونباشی دل من می گیره.... این رو از چشمای تو می خونم، بی من این خونه برات دلگیره....
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبی رهاورد برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت.
....و نشنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهددید؛ جز آن که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نا امید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود..
بهابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در کولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت....
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
کاشکی لحظه ها دوباره ما رو به هم برسونن![Click to enlarge securedownload11[1].jpg](http://dc221.4shared.com/img/XdRtoaM9/s3/securedownload111.jpg)
پ.ن: یکسال گذشت از اون تصادف خوشایند، از آغاز احساس....از لمس تن عشق!
پ.ن: ایام جالبیه، به حق کارهای نکرده برای تو... تعمیرات خونه، بازسازی، این همه خونه نشینی... فکر کن مامانت اینا به اندازه تمام عمرت تو رو توی این مدت در کنارشون توی خونه ندیده بودن عزیز... خدا قوت! ایشالا تمام میشه و این خونه هم اون جوری بابا دوست داره مرمت میشه. به قول خودت ایشالا خیره... اونا بیشتر از این به گردنت حق دارن و هر چی که براشون بکنی بازم کمه
پ.ن: از اون جایی که قند خون آهنگ گوش کردنمون اومده پایین و وقتی بهم می رسیم فقط یا هم و نگاه ی کنیم و یا... یاد اشعار جدید ترانه مکرم و شعر های قشنگ قبلی که همیشه توی ماشین از خوانندهای محبوبمون می شنیدیم افتادم و این شعر و نوشتم...آره دوستت دارم. بذار همه بدون.
پ.ن: راستی خونه نوسازمون بالاخره داره کابینت دار هم میشه....چه اوضای قاطیه...از یه طرف کار درس و دانشگاه و پایان نامه من، از طرفی دیگه گرفتاری کاری تو و خورده خرید برای خونه!!
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
این جمله ای که بعضی از روزا از فرط تنهایی و انتظار به خودم می گم!!
یه وقتایی یاد روزای بی قراری گذشته که می افتم واقعا شک می کنم که من بودم یا نیمه دیگر من که اونقدر آروم و عاشق اما امیدوار، روزها رو در انتظار دیدار سپری می کرده صداش در نمی اومده؟
مشکوکم به قول اون شاعر معروفمون بی تو به اشک ستاره هم مشکوکم...
گاهی وقتا که سرگرم پایان نامه و کارای شرکتم یادم میره که چند وقته ندیدمت اما یه لحظه هایی صدات توی گوشم می پیچه و همه چیز...وای... شاید این تقدیر و سرنوشتمون بوده...شاید باید امتحان صبر و گذشت رو همیشه توی زندگیون پس بدیم. نمی دونم، خلاصه ما هنوز منتظریم. منتظریم تا روزهای به آرامش رسیدن و خوشبخت زندگی کردن برسند.
پ.ن:مهربون! ممنون که اینقدر بخاطر خودمون، آینده و به خاطر اینکه ثابت میکنی مرد زندگی هستی؛ تلاش می کنی. میشه خستگی رو از ته چشمان ندیده ات فهمید..میشه بهت تکیه کرد.آره رفیق بهت افتخار میکنم.
پ.ن:تابستون عجیبی بود. شکر که در کل بخیر گذشت...یعنی پاییز آینده....هیچی الهی به امید تو.فقط همین.
نصف راه رفتیم و از حالا باید با کمک خدایمون بقیه اش رو طی کنیم...پارسال همین روزا بود که دیگه ازش خواستم هیچ وقت هیچ چیزی رو بی دلیل بهم نده و ازم نگیره... با خودم عهد بستم به آینده امیدوار باشم و اما بیش از حد اون رو توی ذهنم نسازم تا اگه یه وقت حادثه نا خوشایندی خواست شرایط رو تغییر بده بتونم باهاش مقابله کنم و محکم بایستم...
آره امروز وسط این راه نرفته است، راهی که من و مجتبی رو به آینده به یکی شدن می رسونه و بعد از سال ها صبر و تلاش یه راه مشترک رو برامون رقم می زنه...به یاد اون دعای همیشگی: امیدوارم قلبمان بی آنکه ترک بخورد تاب آورد عزیز دل.
پ.ن:امشب درست شبی بود ک بالاخره بعد از اون همه سختی و نذر و نیاز گل پسر مریم هم بدنیا اومد.خدا شکر، بابت همه چیز.خیلی زیاد!
در این راه طولانی که ما بیخبریم
پ.ن: خنده ام می گیرد. همیشه به این روزهای پر تلاطم، پر کار و پر تنش زندگی فکر می کردم...می دونستم باید قدر حال رو بیشتر دونست، می دونستم یه زمانی می رسه که درگیر میشیم که دیگه وقت نمی کنیم مثل قدیما به اون مکان مخفی عاشقونه بریم و در سکوتی غریب از اون بالا به هم، به شهرمون، به عشقمون، به زندگی آیندمون و به آینده ای که قراره بسازیمش فکر کنیم.....اینقدر من و مجتبی سرگرم برنامه های کاری شدیم و اینقدر سعی در جمع کردن بهترین ها و انجام کارهای باقی مانده شخصی داریم که حتا وقت نمی شه مثل قدیما ساعتا پای تلفن برای هم روضه ی عاشقی بخونیم!!!
یادش بخیر پارسال چنین روزهایی وقتی خسته از سر کار می رفتیم اون بالا و تنها راه انتقال احساسمون تکیه به هم بود... اون روزا که با سرسختی هر چه بیشتر به دنبال خونه آرامش در کوچه پس کوچه های تهرون به دنبال گمشدمون می گشتیم....خوش بودیم.
گرمای تابستون و اشتیاق رسیدن به یک تعادل،پاردکس عجیبی بود که من و تو را به آینده و به یکی شدن امیدوارتر می کرد. قبل تر ها که دلشور های شیرین دیدارت بر جانم می افتاد گذر زمان و فشار کاری کمتر احساس می شد.....توی این یکسال خیلی چیزا عوض شدن!! اتفاق های جدید، آشنایی ها تازه... روابطی عمیق، حس مالک بودن، دوست داشتن و دوست داشته شدن. شاید به قول بزرگترا این هم یه جور دوران نامزدی...دوررانی که من و تو کمتر از هم خبر داریم و بیشتر در فکرمون نقشه می کشیم.
امروز بعد از چند ماه اندی که درگیر کارهای خونه و امتحانات من بودیم، بالاخره تونستیم باز به یاد گذشته ها بریم سفر...تجربه جدیدی بود....هرچند با وجود گرمای تابستون هر چی عاشقی بود یادمون رفت ولی لازم بود تا .....
.
.
.
.
باز گشتیم و از یه شروع دیگه آغاز کردیم.
حالا هر سال که می گذره محکمتر و صمیمی تر از قبل به این عهد و پیمان
پایبند می شیم.
پ.ن: از صبح داشتم به این یه جمله کوتاه اما پر محتوا فکر می کردم. به لطف خدا، شکر.
می دونم، خوب می دونی تو تار و پود و ریشمی
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من
چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم؛ اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد، رویای مهربونمی
می دونی با تو پرم از شعر و ستاره
می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره
می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره
عشق تو، تو لحظه هام خاطره ساز و قصه ساز
به جون خودت که بی تو، از نفس هم سیر می شم
نمی دونم چی می شه بدجوری گوشه گیر می شم
ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی
هر چقدر بد می شم اما، تو نجابت می کنی
هر کجای دنیا باشم، با منی و در منی
نگران حال و روزم، بیشتر از خود منی!!
می دونی با تو،
.
.
می دونی بی تو .....
پ.ن: نمی دونم چرا این ترانه رو توی زمان خودش که تازه با بقیه آهنگ های وایسا دنیا اومده بود به این دقیقی گوش نداده بودم. توی کنسرتی که درمهر ماه با هم رفتیم؛ اولین باری بود که توی گوشم زمزمه می شد و از اونجایی که تو اکثر جملات رو حفظ بودی حس خوبی داشتم. خوب که به متنش توجه می کنم....می بینم یه جاهایی نیاز بوده من این ها رو بهت بگم!!! درست همون حسی که انگار در تو بوجود اومده بود و فکر می کردی یه جور اعترافهای خودت نسبت به منه... این روزا اینقدر بهم پیچده شدیم و اینقدر شرایط زندگی قشنگ، اما پر فشار شده که دیگه نمی دونم اگه همین یه ذره شعرهای عاشقونه هم نبود که ما رو ه خاطره ها بکشونه چیکار می خواستیم بکنیم.
پ.ن: جالبه درست توی یه مورد خیلی اساسی بر عکس هم عمل می کنیم. من وقتی گرفتارم، ذهنم شلوغه، از زمین و زمون دلخور و کلافم دلم می خواد بهت تکیه کنم، برات بیشتر حرف بزنم، در کنارت باشم تا بتونم مسائل رو راحت تر حل کنم...اما تونقطه مقابلی. اینقدر مراعات می کنی و در خودت می ریزی، اینقدر سکوت می کنی که من جای تو احساس خفگی می کنم، راستی اصلا یادت هست آخرین smsi که از مجتبی برام اومده یا به قول خودش، عشق پرتاب کرده کی بوده.....من خیلی وقته اون احساس صادقانش رو ندیدم.... یه وقتایی واقعا می ترسم، ترس از اینکه یه جاهایی کم بیارم... می دونم که باید بیشتر درک کنم و کمتر .....ولی یه زمان هایی می رسه که ناخود آگاه از دستم در می ره.... وقتی به چشم های بی روح و نگاه خسته اش فکر می کنم. وقتی دستش رو می گیریم و از ته دلش به حرف های نگفته ات گوش می دم، دلم به درد میاد اونوقته که بدون توجه به ساعت....گوشی رو بر می دارم و فقط با شنیدن صدای گرفته و در همش میگم: بهت افتخار می کنم،قشنگم.
.
.
.
.
چشم هایم را می بندم و تصویر تو در ذهنم،
یادم می آید که دلم برایت تنگ شده؛
اونقدر که گوشی تلفن رو می بوسم
.....
...
هنوز هم هر یکشنبه ی بارانی برای خرید روزنامه به دکه ی خیابان خاطره می روم.... شاید تو آنجا باشی و از من برای تلفن های نزده ات سکه ای بخواهی و این شروع دوباره ما باشد و پایان دلتنگی دستهایم.
....کاش می دانستی من در این غیبت طولانی و کشنده ی تو، چقدر سکه جمع کردم..... چقدر روزنامه خریدم.... چقدر زیر باران ماندم و حرف شنیدم. بی آنکه بیایی و ببینی تمام کیوسک های خیابان خاطره را کارتی کرده اند!!!
آدمای قدیمی، اعتقاد دارن عشق تا وقتی آتشینه که مثل لیلی و مجنون، بیژن و منیژه، شیرین و فرهاد، رومئو و ژولیئت، سلامان و آبسال و همه زوج هایی که بهم نرسیدن و اسمشون توی تاریخ حک شده، باشه. اما من توی این مدت یه جور دیگه فکر می کنم. اگر چه اونا عاشق بودن، اما شاید فقط از روی یه نگاه بود، شاید از لجبازی و شاید دلدادگی...نمی دونم هر چی بود قداست داشت؛ اونقدر که نمیشه با هیچ عشق دیگه ی زمینی مقایسشون کرد....بگذریم.
پ.ن: چرا حرفام به این جا کشیده شد؟ از اول با یه برنامه ذهنی دیگه دست به قلم شدم. می خواستم بگم دیگه از اون روزهای دور... دیگه بی خبری و دلتنگی و انتظار کشیدنی در کار نیست! امروز این پست رو نوشتم تا بگم تلفن خونمون وصل شد......آره خونه نوساز من و مجتبی. خونه نقلی که از حالا باید هر کدوممون یه گوشه اش بشینیم و به یاد گذشته ها با یه گوشی جداگانه تلفن با هم بحرفیم... راست می گن...زمان زود می گذره و اگه چیزی به صلاحت باشه خدا دریغ نمی کنه. هرگز




![Click to enlarge 5-tir-3[1].jpg](http://dc221.4shared.com/img/yPDjWCdg/s3/0.997129729681888/5-tir-31.jpg)











