یک عاشقانه ی آرام

 بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد؟

قصه ی عشق شیرین که از فرهاد کهنسال تر است. حقیقتی ساده از عشقی که او برایم به ارمغان آورد!
 از کجا آغاز کنم؟ او همانند بارانی که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد، به دنیای من راه پیدا کرد و زندگی ام  را درخشان ساخت....
او به دنیای خالی من مفهوم بخشید! او قلب من را لبریز می کند. او دل مرا با احساسی خاص لبریز می کند.... با آوای فرشتگان با تخلات نیالوده... او روح مرا از عشقی والا و بیکران سرشار می سازد؛ آنگونه که هر کجا بروم تنها نخواهم ماند.

راستی باوجود او چه کسی می تواند تنها باشد؟


خدایا .....
 این عشق تا چه هنگام  دوام  خواهد یافت؟ آیا می توان عمر عشق را با معنای روز و ساعت  سنجید؟ اکنون جوابی ندارم! اما همین قدر قادرم بگویم که به او نیاز دارم و او قلب مرا تسخیر می کند....

تا بعدی بهتر.

پ.ن:زیباترین روزهایم را هنوز ندیده ام؛زیرا زیباترین حرف ها را هنوز برایت نگفته ام!

نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |