یک عاشقانه ی آرام


نمی دانم چرا رفتی ؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ؛ رفتی. نمی دانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید ، بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.... بعد از رفتنت ، رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت ، تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد.
 بعد از رفتن تو.... آسمان چشمانم خیس باران بود. بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت.کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!! کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد ؛ هنوز آواره چشمان زیبای تو ام برگرد.....
 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد .
و من.....
ما بین اشک و حسرت و تردید ، کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ، نمی دانم چرا ای دوست....
شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز ، برای شادی و خوشبختی باغ  آرزوهایت دعا کردم .

پ.ن: بگو که دارم اشتباه می کنم. بگو که خوابم !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |