یک عاشقانه ی آرام

درست یک هفته است که از هم جداییم.
بی تو لحظه ها آنقدر دیر می گذرد که
می خواهم همین امشب سالگرد جداییمان را جشن بگیرم!

پ.ن:اصلا نمی تونم این دوماه رو به این یه هفته و اتفاقاش ربط بدم.اصلا باور نمی کنم که هر چی اتفاق میافته واقعیت داره. این مدت همش آرزو داشتم هرچه زودتر بگذره تا اولین شب آرامش بعد از کنکور رو با صدای تو، با تعریفات دلنشینت سپری کنم...اولین شب آرامش...چه خیالی...کاشکی هنوز هم درس می خوندم...لااقل اضطراب و دلهره اش از این شبا کمتر بود.
پ.ن:دیشب خوابت رو دیدم تا خود صبح، تا آخرش گریه می کردی و گریه می کردم. چقدر حرف نگفته داشتیم، چقدر صدات گرفته بود عزیز. کاشکی می تونستم مثل اون روزی که تو خوابم رو دیده بودی بهت زنگ بزنم ...
پ.ن:موج ، باور میکنی ! هیچکس هیچی از این جریان نمیدونه؛ همه فکر می کنن خستگی بعد از کنکوره.
پ.ن:دلم واست تنگ شده، به کی باید بگم قشنگ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |