یک عاشقانه ی آرام

چقدر چیز ازش یاد گرفتم...چقدر حرف...می گفت هر وقت به مشکلی هر چند سخت برسیم ، قطعا با حرف می تونیم حلش کنیم !! بهم یاد داده بود به زخم هایم دستمال ببندم نه دل.ولی این بار به زخم هایی که مثل یه پارچه، مخملی ام کردن؛ دستمال هم نمی تونم ببندم....نمی دونم از چیست ،یه دکتر میگه حساسیته و کهیره، اون یکی میگه عصبیه....ولی هرچی هست خارشش آدم رو کلافه می کنه !
هیچ کس باور نمی کنه ساحلی که توی هوای پاییز و زمستون خودشو نگه داشت تا سرما نخوره و مثل آدم درس بخوونه این جوری بشه.این روز ها اینقدر در گیرم که دیگه یاد رفته، بهم یاد داده باید به آیندم فکر کنم؛چون مهمه! دیگه نمی دونه که ناراحتی الانمون (تو رو نمی دونم،معذرت اگه جمع بستم )واجبتر از آینده است. چون توی حال زندگی می کنیم و به امید هم به آینده....که اگه این جوره منم نگران آیندشم .(نگران پایان نامه اش )....آره اونقدر ازش یاد گرفتم که اگه یه روز پیش هم برگشتیم و به یک راه مشترک ادامه دادیم، قول میدم همش رو بکار ببندم.

من از تو یاد گرفتم،
 که تن به یاس بشویم
 شبیه باغچه باشم،
 همیشه راست بگویم
تو را به اشک نوشتم،
 که ازتو رنگ بگیرم
 که از تو سیر بنوشم،
 دم قشنگ بگیرم

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |