یک عاشقانه ی آرام

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
 یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست
 یه کاری کن برای ما، اگر مایی هنوزم هست !!


 به من چیزی بگو از عشق ، از این حالی که من دارم
 من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
گریزی از شکستن نیست؛ منم مثل تو می دونم
 نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم

پ.ن:یک سال گذشت! از تولد این نوشته ها ، از گفتن عشق، از درد و دل کردن با مهربون....
هر چند قبل از این هم من سفره دلم رو براش باز می کردم و عمری بود که براش می گفتم و می نوشتم اما خودش بی خبر بود...کاشکی لااقل یکبار میومد و جواب نوشته هام رو می داد.یادمه که بی صبرانه منتظر بود تا خبرش کنم و تو وبلاگ خودش با آدرس وبم برم(هرچند شاید هم این مدت برام چیزی نوشته اما بی نام و نشون.آخه این چیزا ازش بعید نیست و قضاوت درباره اش سخته!)
پ.ن: ممنونم از فرناز از دوستی که در این یکسال مثل نیمه گمشدم با من بود و همیشه سعی می کرد حرف دل من رو با منطقش تطبیق بده.

نوشته شده در شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |