یک عاشقانه ی آرام


پس بگو ...قرار تو بیایی و من نمی دانستم !! دردت به جان بی قرار پر گریه ام ؛ این همه روز و ماه ساکت من کجا بودی ؟؟

من که از پژمردن یک شاخه ی گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
 از فغان یک قناری در قفس!
 از غم یک مرد در زنجیر،حتی قاتلی بر دار!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.......

7173265-63378997.jpg
 و ندرین ایام ، زهرم در پیاله و زهرمارم در سبوست
 مرگ عشق تو را درکجا باور کنم........؟

پ.ن: مرد آذری ، هیچ می دونستی پاییز  ، بهاریست که عاشق شده است !
پ.ن: این شمع رو روشن کردم به جای همه اون بیست و چند شمع خاموش پارسالی...امیدوارم یه روزی بتونیم همشون رو با هم روشن کنیم. تولدت مبارک مهربونم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |