یک عاشقانه ی آرام

خیلی درکت می کنم؛ خیلی ! اونقدرکه نمی دونم ادراک رو با "دال "می نویسن یا با "دل"! خیلی می فهممت عزیز؛خیلی! اونقدر که وقتی دلم تنگ است نمی دانم این" تنگ" (tong) است که دل داره یا دل من!! خیلی تنهام، خیلی! اونقدر که نمی دونم "من" درمنم نمی گنجد یا "تن" درمن !! خیلی حرفم ،خیلی اونقدر که نمی دانم من "گوشم" و تو گو یا من"گویی" و تو گوش!!!!
باز هم نمی دانم، نمی دانم چرا پرم! پرشعر،پر سکوت ،پرانتظار، پر امید ،پر یاد،پر ازخیالم........خیال شاد

ولی اگه بازم کمه بگو ...... فقط نباش! نه غمگین ، نه دلخور،نه ناراحت ،نه.......متعجب نباش.
این منم. منی  که باید با منم کنار آید و "خیلی ها "را چون "سیلی" ببیند و  به دست رود روان زندگی بسپارد و واژه ای به نام تنهایی را نیز دراولین گرداب دفن کند و
بیاموزد که این نیز قشنگ است. این صبر نیز شیرین.....و این خستگی متقابل!
 آره من را به خلوت ابعاد زندگی ببرید و حضورهیچ حاضری را نپذیرید:

چه شلوغ است بهشت تنهايی من
لحظه ای دور شويد.....
بگذاريد منم،"من" باشد ! !
 

تا بعدی بهتر.
 پ.ن:زيباترين روزهايم را هنوز نديده ام؛زيرا زيباترين حرف ها را هنوز برايت نگفته ام!
پ.ن. این ها قبل ازحرف زدن با تو و ازتو بود.من فقط داشتم بلند فکر می کردم ؛خیلی بلند.... ببخش اگه کر شدی یا احساس ناخوشایندی بهت دست داد.خوبم، خیلی
خوب؛حالا که با تو حرف زدم.

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |