یک عاشقانه ی آرام

لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد ؛سرخ سرخ.
گلها انار شد ؛ داغ داغ. هر اناری ، هزار تا دانه داشت ؛ عاشق عاشق!!!
دانه ها عاشق بودند، اما توی پوست انار نمی گنجیدند....انار ترک برداشت؛
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید....
خدا گفت:راز رسیدن همین بود! فقط کافی است انار دلت ترک بخورد.

تا بعدی بهتر.
 پ.ن:زيباترين روزهايم را هنوز نديده ام؛زيرا زيباترين حرف ها را هنوز برايت نگفته ام!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |