یک عاشقانه ی آرام

 

من از پشت همین درختان زرد با تو به روزهای اضطراب درآمده ام.
 مرا دریاب ! می خواهم خودم را و فانوس جهان را یکسره خاموش کنم.
دق کرده ام  درسالی که همه جایش از اتاق تا میانه کهکشان ،
این مسافر خسته را به ساعت تفریح می فرستند.
بگذار با تو ایستاده بميرم....
 خودم را می گويم ؛
دیگر کسی برای عاشق شدن مهیا نیست !

 

تا بعدی بهتر.
 پ.ن:زيباترين روزهايم را هنوز نديده ام؛زيرا زيباترين حرف ها را هنوز برايت نگفته ام!

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |