یک عاشقانه ی آرام

از روییدن درون من دست بردار؛ برو! اینجا قرار است
کسی قرارکند.هی،دلم نمی خواهد از تو به کسی پناه ببرم .
از فرار از تو خسته هم؛ می خواهم  در او قرار کنم.
علف هرزه شده ای، هرجا جولانت می دهم ؛ در می آیی.
جولانت که نمی دهم هم...
آفت هم بهت نمی گیرد! مثل پیچک تا ریشه می کنی،
تمام  مرا می گیری، دست بردار .این تمام مرا به حال خودش
بگذار، کسی مهمان است امروز و فردا ، کسی قرار است بیاید به
مهمانی دلم برو آتش به جانت  می زنم، آتش بر آتش می زنم،
برو ی خاکسترت را هم!
اینجا نباید غباری حتی از تو بماند؛
مهمان که نه، میزبان قرار است بیاید.
آتش نبودی اولش که در جانم قرار گرفتی، حالا ولی  تمام  مرا
می سوزانی، برو بگذار کسی گلستان بیاورد....
از تنیدن درون من، توی چشم من، گوشم، زبانم، دست بردار.
آمدی مهمان باشی راهت نداده بودم؛ صاحب خانه شوی ؟
اصلا نمی دانم، تو کی این همه شدی،تو کی این همه بزرگ شدی،
کسی  شوی تویم، بگذار حالا که با وجود تو باز هم پذیرفته شدم،
پذیرفته باقی بمانم!
ردت می کنم، قبولی ام می گیرم...

(س.و)
تا بعدی بهتر.
پ.ن:مژده دهید،مژده دهید ؛ یار پسندید مرا ؛ سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا....

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط ساحل ابدی نظرات () |