زمونه....

امروز...

ساعت یک و بیست و سه دقیقه و چهل و پنج ثانیه شش/ هفت/ هشتاد نه..... تموم شد!

با یه تلنگر... با یک تکون این پست رو نوشتم....

داشتم از سر کار می رفتم خونه که یکی خبرم کرد :هی فلانی، می دونی چقدر خوشبختی این اتفاق که تاریخ روز و ساعت همه پشت هم 1.23.45.6.7.89پیش بیاد هر صد سال یکبار میفته و تو یکی از اون هایی هستی که توی این واقعه در این سال زنده ای!!! پس قدر بدون...

برام عجیب اومد ...ما کجای این زمین خاکی استادیم، چرا فقط از دریچه خودمون و مشکلات به زمان و سال هایی که در پیش هستند می نگریم. آرامش را در کدام روز تقویم و خوشبختی را از کی طلب می کنیم؟

صد سال دیگه..کی مرده و کی زنده!!! اون هایی که میرن که خدایشان بیامرزد... اما اون هایی که می مونن قطعا این قدر پیر و فرسوده می شوند که.... وای. هیچی ولش کن.

 

184.jpg

ثانیه ها چقدر نامردند

گفته بودند که بر می گردند

رفتند و بعد از رفتنشان

عقربه ها، همچنان می گردند

 

 

پ.ن.تا بعدی عاشقونه.

/ 5 نظر / 11 بازدید
دوست جون

[گل]

محمدرضا

سلام ...... بخدا وبلاگت منو بدجور گرفته اگه از خودت شعر میگی لطف کن واسم بفرست بعد میگم واسه چی میخوام مرسییییییییییییی جبران میکنم[چشمک][شرمنده]

محمدرضا

سلام وبلاگت خیلی عاشقانست من که خوشم اومد ساحل جان مرسیییییی

محمدرضا

سلام وبلاگت خیلی عاشقانست من که خوشم اومد ساحل جان مرسیییییی