می دونی با تو .....!!!

 بده دستات و به من تا باورم شه پیشمی
می دونم، خوب می دونی تو تار و پود و ریشمی
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من
چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم؛ اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد، رویای مهربونمی
می دونی با تو پرم از شعر و ستاره
می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره
می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره

t192.jpg

 وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
عشق تو، تو لحظه هام خاطره ساز و قصه ساز
به جون خودت که بی تو، از نفس هم سیر می شم
نمی دونم چی می شه بدجوری گوشه گیر می شم
ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی
هر چقدر بد می شم اما، تو نجابت می کنی
هر کجای دنیا باشم، با منی و در منی
نگران حال و روزم، بیشتر از خود منی!!
می دونی با تو،
.

می دونی بی تو .....

 

پ.ن: تا یه بعد خوب دیگه.تا اولین روز زندگی مشترک.( شاید به قول تو نباید این حرف رو بزنم.... ما مدتهاست که زندگی مشترکمون رو شروع کردیم) پس تا اون پستی که زیر یه سقف نوشته بشه.
پ.ن: نمی دونم چرا این ترانه رو توی زمان خودش که تازه با بقیه آهنگ های وایسا دنیا اومده بود به این دقیقی گوش نداده بودم.  توی کنسرتی که درمهر ماه با هم رفتیم؛ اولین باری بود که توی گوشم زمزمه می شد و از اونجایی که تو اکثر جملات رو حفظ بودی حس خوبی داشتم. خوب که به متنش توجه می کنم....می بینم یه جاهایی نیاز بوده من این ها رو بهت بگم!!! درست همون حسی که انگار در تو بوجود اومده بود و فکر می کردی یه جور اعترافهای خودت نسبت به منه... این روزا اینقدر بهم پیچده شدیم و اینقدر شرایط زندگی قشنگ، اما پر فشار شده که دیگه نمی دونم اگه همین یه ذره شعرهای عاشقونه هم نبود که ما رو ه خاطره ها بکشونه چیکار می خواستیم بکنیم.
پ.ن: جالبه درست توی یه مورد خیلی اساسی بر عکس هم عمل می کنیم. من وقتی گرفتارم، ذهنم شلوغه، از زمین و زمون دلخور و کلافم دلم می خواد بهت تکیه کنم، برات بیشتر حرف بزنم، در کنارت باشم تا بتونم مسائل رو راحت تر حل کنم...اما تونقطه مقابلی. اینقدر مراعات می کنی و در خودت می ریزی، اینقدر سکوت می کنی که من جای تو احساس خفگی می کنم، راستی اصلا یادت هست آخرین smsi که از مجتبی برام اومده یا به قول خودش، عشق پرتاب کرده کی بوده.....من خیلی وقته اون احساس صادقانش رو ندیدم.... یه وقتایی واقعا می ترسم، ترس از اینکه یه جاهایی کم بیارم... می دونم که باید بیشتر درک کنم و کمتر .....ولی یه زمان هایی می رسه که ناخود آگاه از دستم در می ره.... وقتی به چشم های بی روح و  نگاه خسته اش فکر می کنم. وقتی دستش رو می گیریم و از ته دلش به حرف های نگفته ات گوش می دم، دلم به درد میاد اونوقته که بدون توجه به ساعت....گوشی رو بر می دارم و فقط با شنیدن صدای گرفته و در همش میگم: بهت افتخار می کنم،قشنگم.

/ 1 نظر / 8 بازدید
مسافر

عیدت مبارک عزیزم[گل]