کابووس یا خاطره ی یک روز مخوف!!!

ترس......

 ترسم از دست تو بوده      برای خواستن عشقم
نیاد اون روزی که دیره         واسه ی داشتن عشقم
ترسم از اینه که روزی            من به یاد تو نباشم
 دیگه دلسرد بشم از تو         برم و با تو نباشم

6196649-24904527.jpg
 ترس من اینه که روزی               روی قولم پا بزارم
 واسه بد بینی و حرفات              تو رو تنها بزارم
    ترس من از خنده های              تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام             گم شده تو این شب توست
ترسم اینه دیر بفهمی            عشق پاک و تو نگاهم
دیگه آرزوم نباشه                بمونیم همیشه با هم

 


پ.ن:تا یه بعد آروم بدون وحشت و ترس!
پ.ن:فقط خدا می دونه که چطور نجات پیدا کردیم! شاید اگه یه ذره بی احتیاطی...مجتبی!!! خدا به هردومون، به جوونیمون و به خانواده هامون رحم کرد (باور کن ما داغیم و نمی فهمیم چه خطری از بغل گوشمون رد شده) اینقدر توی این چند روز نگران بودم و همه ذهنم اون صحنه آقا گرگه (یا همون سگ ناقلا) را تداعی می کرد که اصلا جرات نمی کردم این اتفاق و مثل یه خاطره ثبت کنم....
خوشحالم از اینکه با همه اوضاع بهم ریخته ای که داشتیم، خودمون رو به موقع جمع کردیم وگرنه گه  من می خواستم مثل اون دختر بچه های جیغ جیغو معرکه به پا کنم معلوم نبود که الان.... وااااااای. اصلا ولش کن.
پ.ن: سفر خوبی بود با اینکه آخرش دیگه تمرکز!!! نداشتیم.
پ.ن: این متن شعر ربطی به ماجرا نداره، چون ترس همیشگیه، برای همه چیز. مهم اونه که بتونیم باهاش کنار بیام.....آره. ترس بی تو بودن، ترس لحظه های مرگه...

/ 0 نظر / 14 بازدید