می خوام این نامه رو به بچگی آدم بزرگا تقدیم کنم...

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
 iStock_000008148325-love-letter.jpg
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

 

پ.ن: تا بعدی بهتر.تا زیر یه سقف مشترک

پ.ن: چقدر این نامه رو دوست دارم! چقدر جملاتش به دل می نشیند....پر واقعیت است... پر حرف.... که شاید خیلی از آدم هایی که با هم زندگی می کنن و بهم علاقه دارن هم حتا جرات بیان کردنش  براشون سخت باشه و نتونن بپذیرن که چقدر با معشوقشون فرق دارن ولی از زندگی باهاش لذت می برن و خوشبختن. یادم میاد چند باری هم من و مجتبی اون رو خونده بودیم اما از اون جاییکه ثبتش یه خاصیت دیگه داره و شاید گاهی بد نباشه به خودمون هم همین چیزها رو یادآوری کنیم؛ دوباره نوشتمش...

پ.ن: خدایش بیامرزد. نگارنده این نامه رو می گم: نادر ابراهیمی....نویسنده یک عاشقانه آرام... این نامه ای بود که او به همسرش نوشت و رفت.

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
مسافر

آفرین به این حسن انتخاب[گل]خدا رحمتش کنه

مژده

سلام ساحل خوبم . دوست قدیمی و صبور و عاشقم . چقدر خوشحالم که بعد از مدتها دوباره باهات حرف می زنم . عزیزم حرفهات بوی وصال می ده . بوی پایان خوش صبوری . بوی رسیدن به آرزو . بهم بگو که خوشبختی . بگو که رویاهات به واقعیت پیوسته و دل تو دلت نیست ... برات بهترینها رو ارزو می کنم ...[ماچ]

رسول

واقعا تحت تاثیر مطالب سایت شما قرار گرفتم !! جدی می گم.. خیلی دلنشین و زیبا بودند. نوعی تفکر قشنگ را در خود مستتر دارند. مرسی از زحمتی که می کشید. .. گرم باشید و فروزنده ...

شب بلند زمستانی

خیلی قشنگ بود حرف دل من بود .....[قلب]

محمد مهدی رضایی

سلام. خوبید... خیلی وقت بود وبگردی نکرده بودم... بعد از 1-2 سال به وبلاگهای خودم سر زدم و از اونجا به اینجا رسیدم.... همیشه موفق باشید