راستی چی شد، این جوری شد؟

 

زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشت زندانی
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی !!!


پ.ن: همیشه این ضرب المثل ملکه ذهنم بود مبادا کاری کنم یا حرفی بزنم که به کسی بر بخورد یا بخوام عزیزترین آدم های زندگیم رو ناراحت کنم؛ اما نمی دونم امروز کدوم خطا رو مرتکب شدم که محکوم به این جملات شدم.... خیلی برام گرون تموم شد.
در تمام طول برگشت داشتم به یه حرفت فکر می کردم: صد بار بهت گفتم....!
راستی تو واقعا صد بار یه چیز را به من گفتی و من اینقدر خودخواه و خودبین بودم که به غیر از این یکبار، نود و نه تای دیگه اش را از یاد بردم و نخواستم برای حرفت ارزش قائل شم و بهت گوش بدم؟ 
پ.ن: شاید حق با توست، من باید عوض شوم و رسم دوستیم رو تغییر بدم؛ اما می دونی امروز چه کار بزرگی کردی... ( بعد از چهار ماه و اندی بالاخره از تحریم خارج شدم و این بار جواب smsام بر خلاف گذشته ها که آرزو می کردم باز هم سکوتی از سر رضایت باشه، سکوت نبود)
پ.ن: فقط دعا می کنم که تو از یه جای دیگه شاکی بوده باشی که امیدوارم آروم شی و خودت یه خبری بگیری! در غیر این صورت باید بگم: دیگر در مقابل چشمان تو سبز نمی شم، همین.

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
ساحل

از همه اون هایی که اومدن و این همه پیام خصوصی برام گذاشتن ممنونم[گل]

زینب

شما خودتو ناراحت نکن! [گل][گل][گل]

ابی

ظاهرا اینجا خصوصی نویسی عرفه! ببخشید ما اشتب وارد شدیم!!!