تا ته قصه بمون با من...

تو و این خونه رو با هم می خوام
تو نباشی دل من می گیره...

اینو از چشمهای تو می خونم
بی من، این خونه برات دلگیره!!

من با داشتن تو آروم میشم
زیر  سقف خونه وقتی هستی

با تو خوشبختی من تکمیله
توی این حال خوشم همدستی...

untitled.jpg

شبِ این خونه پر از احساسه
دل من به داشتنت می نازه

اگه تو باشی کنارم دستام
دستِ خالی خونه رو می سازه !!

تا ته قصه بمون با من
بذار این دلخوشی عادت شه؛

‌بیا هم خونه ی من تا عشق
با تو همرنگ عبادت شه...

 

پ.ن:تا یه بعد عاشقونه مشترک دیگه.
پ.ن: تا خدا چی بخواد!!! ( این رو باید از این دفعه به نوشته هام اضافه کنم...! چون واقعا باور کردم که تا خودش نخواد هیچ اتفاقی نمی افته و اگه مشکل یا ناراحتی هم بوجود میاد حتما توش حکمتیه...فقط نمی دونیم چرا؟ چرا ما باید دچار این حقیقت تلخ بشیم....بگذریم. امیدوارم خدا به همه صبر بده)
پ.ن: این هفته که بابت گرفتاری هامون همدیگر رو ندیدیم؛ چقدر دلم تنگ تر شده بود!!! اونقدر که نمی دونستم با چه حسی باید ابرازش کنم... اونقدر حرف تنهایی برای گفتن داشتم که ترجیح دادم همشون رو قورت بدم و فقط نگات کنم.... تو چشمای تو هم پر حرف بود... پر نا گفته، پر خستگی و فشار اتفاق افتاده... اما مثل یه مرد محکم سکوت کردی و چیزی نگقتی و منم اصرار نکردم اما همون لمس دستات کافی بود که حست انتقال بشه که بفهمم چه روز های سختی رو گذروندی عزیزم.
 

/ 5 نظر / 35 بازدید
و بهاری که...

سلام هم دانشگاهی... من دانشکده روانشناسیم...ارشد تکنولوژی می خونم...مرسی از بابت نظرت...وبلاگت و محتواش قشنگه...حدس می زنم که تو هم مثل من یه دختر اسفندی هستی...روحیاتمون انگار شبیه همه...موافقم به تبادل لینک[گل]

Sababoy

دستانم را بگشا و طلوع آفتاب دوستی و عشق را ببین. و ببین نگاه مرا که از طراوت نگاه تو لبریز است. Open my hands and watch the sunrise of friendship and love and see my face which is full of freshness of your face.

سحر

مرسیییییییییی!!! تو هم دانشجویی که! چه رشته ای کجا؟![ماچ][چشمک]

سحری

کجایی بچه؟ من آپم![چشمک]