ما در میان جمع و دلمان جای دگر است(‌از سری موضوعات شخصی)


گاهی اوقات تو به یه بازیی که سالانه برگزار میشه دعوت می شی یا خودت داوطلبانه و از روی علاقه با علم به همه موانع، سختی هاش و محدودیت هایی که قطعا دست تو رو می بنده انتخابش می کنی...می دونی که باید از عهدش بر بیایی، چون یاد گرفتی که باور ذهنی راه رسیدن به هدف است! فقط باید یادت باشه که تنهایی، حتی از نزدیکترین و صمیمی ترین آدم های زندگیت هم دوری....باید پذیری، هست اما نیست، یعنی نمی تونه باشه چون او هم یه سری محدودیت هایی داره ( بعد به یاد جملات قصارش می افتی که بهت می گفت: هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد، هست آن است که هر لحظه به یادت باشد) پس تو با همه امید وارد میدون میشی
لحظه ها می گذرند و تو از اینکه توی اون جمع و در کنار دیگر بازیکنان موفق، حتی در کنار اون آدمی که می دونی براش مهمی و برات عزیز و قابل احترام هستی؛ احساس شعف می کنی! اما تو باز هم تنهایی، تنها میان تن ها.

هر چند که آدم های زیادی رو می شناسی؛ همه یه مسیر رو طی می کنین؛ همه برای یه هدف اومدین، هر چند مطمئنی که دو تا چشم سیاه خوب همه جا دنبالته و دنبالشی ولی تو باید تکی آزمایش بشی و یاد بگیری نقشت رو به درستی ایفا کنی.حتی اگه مثل سایه پشت هم باشین...باید به خودتون یادآوری کنین که این قاعده بازیه پس هر چی سایه ها از هم دورتر باشن حضورشون محسوس تر و پر رنگ میشه اما همین که تصمیم می گیرن هم را لمس کنن و بر می گردن تا هم روبگیرن؛ غیب میشن!! و اینجاست که می فهمین در اوج صمیمت و کنترل از راه دور، باید با شرایط حاکم بر بازی کنار اومد...

اگه بخوای جا بزنی دیگه دیر شده؛ تو باید سربلند ازش خارج بشی. راستی اینم بگم یه موقع هایی یادتون میره که توی رینگ یه خط قرمزهایی هم هست، پس مثل یه فنر فشرده شده که انرژی پتاسیل خودش رو آزاد کرده بهم می رسین و فراموش کنین که باید حد و مرز خودتون را حفظ کنید...
 خسته می شی، چون هر چقدر هم با انگیزه و با پشتکار باشی تو، تویی و تنهایی پس باید تا روز مبادا صبر کنی؛ راه برگشتی در کار نیست. شاید از اول هم نبوده...
فکر می کنی و به مبارزه ادامه می دی، چون می دونی آخر بازی به یه راه مشترک، به یکی شدن می رسین و حتما رسم بازی اون روی سکه رو هم بهتون نشون میده و بر وفق مرادتون تغییر می کنه یا لااقل شما دو تا ساختار شکنی می کنین و یکی می شین ! شاید این بازی در سال های آتی باز هم تکرار شه، شاید این بار شما تبصره تازه ای برای بازی های سالانه پیدا کنین که بقیه در طول تمرین و مسابقه کمتر درد دوری و حس کنن و این شعر از ذهن همه اون هایی که وارد این جنگ میشن پاک بشه: 

دستامون اگر چه دور
دلامون که دور نمی شه
دل من جز با دل تو
با دلی که جور نمی شه!!

 

پ.ن: مهربون امشب وقت خداحافظی، وقت رفتن باز کم آوردیم (جمله آخرت که بالاخره نفهمیدم پرسشی، امری، خبری و یا عاطفی بود این رو بیشتر ثابت می کرد) من بعنوان ختم بازی و ترک صحنه باید یه چیزی می گفتم و تو در کمال ناباوری پرسیدی: شما تشریف می برین؟ موندم چی بهت بگم که مسخره ترین جواب عالم نباشه و بیش از اندازه تابلو نباشیم! باید می خندیدم یا گریه می کردم شاید یه اعتراف که اصلا من می خوام بمونم و تا آخرش هستم؛ اما با چه نقشی، چه مجوز یا عنوانی که برای داوران توجیه منطقی داشته باشه...
پ.ن: اینقدر فکرم مشغول بود که وسط راه توی این سرما پیاده شدم و سعی کردم قدم زنان هم مطالب آموخته از این بازی دو روزه رو، دوره کنم و هم به جمله سه سال قبلت که حالا برایم معنایی پر رنگ اما متفاوتری را داشت بیاندیشم: یه عصر سرد زمستونی توی کتابخونه بودیم و تو مثل امروز، مثل همیشه مهمون ناخونده داشتی. مشغول یادداشت برداری از پایان نامه ها بودم که اس.ام است اومد: از اینکه تو دانشکده هستی خرسندم و از این که توی مرجع، خرسند تر! اما چه کنم که...که...که...

/ 0 نظر / 7 بازدید