قصه من و عشق تو....قصه گل و بارون ̦ !!

یادش بخیر...

قدیم ترها، نمی دونم شایدم قدیمای خیلی دور که یواشکی دلم برات تنگ می شد؛ فکر زندگی کردن  بدون تو حتی برای یه لحظه هم ترس به وجودم می انداخت...آره،

قصه من و غم تو، قصه گل و تگرگ بود

ترس بی تو زنده بودن، ترس لحظه های مرگ بود

 

 

(2) rain.jpg

امروز....

 توی این بارون، بعد از اون سفر به یادموندنی سه روزه که من با دوستان پدر و خانوادم رفتم (به قول خودشون آخرین سفری بود که من را مجردی بردن) و تو هم مثل من با آرامش خاطر در کنار کانون گرمتون رفتی شمال، این با هم بودن خیلی چسبید...خیلی زیاد!!

انگار تازه به هم رسیده بودیم. انگار این هوای بهاری و این سفر دو نفره مثل تکه های پازل برای چیدن قشنگ تریم لحظه های ما بوجود آمده بودند.

اونجا بود که یاد این شعر افتادم که تو بارها برایم زمزمه کرده بودی:

من بدون تو نمی تونستم؛ خواب من پر شده بود از کابوس

تو به من جرات طوفان دادی، واسه آرامش این اقیانوس

 

دیگه قصه من و غم هم  تویی در کار نبود! قصه گل و بارونی شد که عاشقانه بر سرمون می بارید.

 

پ.ن: تا یه بعدی عالی تر (آخه بهتر از این نمی شد)

پ.ن: هیچ می دونستی خدا چقدر دوستم داشته و بعداز اون همه نوشتن جمله "زیباترین حرف ها را هنوز برایت نگفته ام، زیرا زیباترین روزهایم را ندیده ام." مدت هاست که جوابم را داده و ما رویایی ترین و کامل ترین لحظه های زندگیمون رو پشت سر می گذاریم؟

پ.ن: بالاخره کاملش کردم! آخه به مجتبی قول دادم که تا اون جایی که بتونم دست از نگارش بر ندارم.

 ثبت خاطره هامون و حرف زدن باهاش، اون هم در این فضای مجازی که اکثر روزهای ما رو در این پنج سال توی خودش حک کرده واقعا عالمی داره...نمی دونم شاید یه روزی چاپشون کردم. لااقل می تونه میراث خوبی برای مهسان،محراب، مونا، مانی و شایدم باران باشه.

/ 2 نظر / 5 بازدید
meshki poosh

salam khubi? mamnun az weblage ghashaget khoshhal misham ye saram b man bezani