معجزه یا عمر دوباره...

چیزی شبیه معجزه، با عشق ممکن می شود....
وقتی می شنیدم فلانی تصادف کرده... وقتی بی اختیار به سانحه و حوادث های پیش بینی نشده اطرافم نگاه می کردم؛ با لبخندی گذرا همه چیز را به باد فراموشی می سپردم! انگار این جور وقایع تلخ مال قصه ها بود، انگار توی صفحات زندگی من چیزی به نام تصادف، حادثه، شوکه شدن ترسیدن و زنده ماندن از یک حادثه تعریف نشده بود!!

 اما،
 نمی دونم شاید این بار هم خدا بود که می خواست گوش چشمی به من نشون بده که حتی در خوش ترین لحظات زندگیم یادم نره که اون از رگ گردن هم به ما نزدیک تره....و توی چشم بر هم زدنی می تونه ببره و دوباره بر گردونه...
روز پنجشنبه وقتی که از کاشان و بازدید کارخونه با یه دنیا امید و آرزو بر می گشتیم... به مجتبی و روزهای نبودنش، نبودم، دلتنگی هامون و آینده مشترک فکر می کردم؛ یه گوشه ای از ذهنم عجیب مشغول بود. چرا که باید بعد از برگشتنم توی یه فرصت مناسب با مامان و تصمیماتم صحبت می کردم....
خلاصه از اون جاییکه به غیر از ذکر گفتن توی اون لحظه کاری از دستم بر نمی اومد، با خیال خودم، به حرفای بی سر و ته همکارا تو ماشین گوش می دادم که.... فاجعه ای به نام تصادف رخ داد!!!
اونقدر شوکه و داغون بودم و اونقدر حادثه شدید و خطرناک بود که هر کسی از کنارمون می گذشت و وسط اتوبان ما و اون ماشین له شده را می دید باور نمی کرد که ما زنده از اون آهن پاره بیرون اومده باشیم....
دلم می خواست گریه کنم... توی اون همه شلوغی، آدم ها، ماشین ها، پلیس، آمبولانس، وسایل های پرت شده در جاده که بر اثر برخورد عقب ماشین با گارد بین اتوبان دیگه چیزی به نام صندوق عقب وجود نداشت دنبال مجتبی می گشتم!!! عزیزی که می دونستم اون جا نیست اما بی دلیل بی قرارش بودم...
معجزه بود، واقعا معجزه بود...
در راه برگشت با مجتبی حرفیدم، اونقدر خسته بود و از سر اتفاق های افتاده گرفته؛ که نتونستم بهش بگم چه اتفاقی برام افتاده، اما حالا اون هم من رو بهتر از خودم شناخته و از بین تمام کسانی که اون شب باهاشون حرفیدم فهمید که یه چیزی شده....دلم برای دیدنش پر می کشید؛ پس مقاومتی نکردم و ازش خواستم که هر طوری شده ببینمش و....
فقط عشق بود که تونست من رو دوباره به زندگی، به خانواده و به همه اون هایی که من تو زندگی شون نقش دارم و یا بهشون مدیونم  برگردونه....


پ.ن: تا یه دنیا عشق... تا هر چی خدا بخواد.
پ.ن: دیدم که برگی از درخت نمی افته مگر اینکه خدا بخواهد.
پ.ن: مرد من، ممنون بابت همه نگرانی هات، حضورت، همراهیت و نگاه مهربونت عزیز.

/ 6 نظر / 10 بازدید
سحر

چرا پست جدیده کامنتش غیر فعاله؟! ای وای چی شد؟ اتفاقی که نیفتاد؟؟؟[نگران]

سحر

آپم راستی!![چشمک]

سحر

کجایی؟؟ نگران شدم دختر!![عینک]

شراره

برای زنده بودنت خدا رو شکر می کنم... خیلی خوشحالم که هستی و باز هم آپ کردی... عشق خیلی خوبه... ای کاش منم می تونستم عاشق کسی باشم که اون هم عاشق من می بود... هر کسی می یاد خواستگاریم ازش خوشم نمی یاد... عشق باید دو طرفه باشه... امیدوارم همیشه زنده همیشه عاشق باشی.

Sababoy

سلام. یک آهنگ زیبا به اسم Don't you forget about me با زیر نویس از آلبوم Era از آهنگ ساز مشهور فرانسوی Eric Levi به همراه 5 آهنگ برای دانلود. تشریف بیارید و لذت ببرید.

مهرداد

همیشه از این جور درگیریهای ذهنی میترسم ولی از شانس بد من هی واسم اتفاق میفته