خشت را می گذارند
روی خشت
برای تو دیوار است و
برای من آینه.
کمی عریانی روح،
دفتر خاطراتت را ورق بزن
حالا اگر باد هم بیاید ،
گیسوانت را به هم بریزد
باز آینه هست.
باور کن
در لهجه تمام این وزیدن ها
کمی تغییر روح است .
حالا
چه سیاه بپوشی
چه سفید
باد
همان باد
است.

تا بعدی بهتر.
 پ.ن:زيباترين روزهايم را هنوز نديده ام؛زيرا زيباترين حرف ها را هنوز برايت نگفتم!

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هيروديا

سلام بر ساحل ابدی کجایی؟نیستی؟آپ نمی کنی؟ وبلاگم به روز شد! تاريخ به روز رسانی:سه شنبه،21 آذر 1385ساعت ۱۹:۱دقيقه!

سپيده

چقدر زيبا می نويسی . باز هم می گم .

...

رفتم و بار سفر بستم.با تو هستم من هر کجا هستم... آپه ميايد؟ شاد باش و دير زی ...

دلخون

سلام با نی ونای چشم براه عطر افشانی شما هستم

دلخون

راستی زيبا نوشته ای زيبا وبايد بيش از يک بار خواند آن را

مژده

سلام عزيزم . به روزم . خوشحال می شم سر بزنی . شاد باشی !

سبزينه

ساحل جان سلام اولا تبريک برای اول شدنت واقعا خوشحال شدم دوما ممنون و سژاسگزارم از اينکه مرا قابل دانستی و به کلبه حقيرم پای گذاشتی سوما اشعارت مثل همیشه پاک و ذلال موفق باشی

سپيده

سلام . خوبی ؟ چرا آپ نمی کنی پس؟ من آپم .

ياشار

سلام خوبی؟ خيلی قشنگ بود از خودت بود؟